کتاب داستان شب یلدا
داستان کودک و شب یلدا، روایت داستانی کودک شما است که به زیبایی با فصل پاییز و و بعد فصل زمستان روبرو می شود و در بلندترین شب سال یعنی شب یلدا، بازی و خوشحالی می کند.

در این کتاب داستان، شما می توانید ویژگی های ظاهری کودک خود، از جمله مدل مو، رنگ مو، رنگ چشم و رنگ لباس را انتخاب نمایید.
داستان لیلی و شب یلدا
در این کتاب داستان اختصاصی، کودک با پرنده ای آشنا می شود که از فصل های سال نگهبانی میکند، هر فصل میهمان پرنده میشود و برای مدتی طولانی در یک قفس به خواب میرود. زمانی که هر فصل بیدار میشود پرنده را صدا می زند تا او را از قفس بیرون بیاورد.
محتوای کامل کتاب اختصاصی داستان کودک شما و شب یلدا، با تمام صفحات را می توانید در زیر ملاحظه کنید.

صفحه تقدیمی کتاب داستان شب یلدا
لیلی جان
دختر خوب و مهربان
آرزو دارم زندگیت پر از لبخند و لحظه های خوشبختی باشه.
یادت باشه همیشه کسی هست که به اندازه تمام برگ های رقصان پاییز برات آرزوهای خوب داره.
دلت دریایی و عمرت یلدایی باشه
دوستدار تو عمه راحله

صفحه اول کتاب داستان شب یلدا

یه روزی از روزای سال، لیلی خانم کتاب می خوند، کتاب فصل ها رو می خوند
کتاب فصل های قشنگ، همگی شاد و رنگارنگ
کتابی که قشنگه و جدیده، عمه راحله تازه براش اون کتابو خریده
توی صفحه های اون کتاب، پر از صدا و رنگ بود، سفید و زرد و صورتی، پر از گل قشنگ بود
لیلی کتابش رو خیلی دوست داشت و همیشه توی دستش بود
چون وقتی می رفت توی کتاب قِصه هاش، دور میشد تموم غُصه هاش
و می دونست توی این کتاب، جایی کنار پنجره، پرنده ای منتظره
پرنده ای کاکل طلا، کوچیک و ناز و خوش نوا
نغمه می خوند و پر می زد تو آسمون قصه ها
پرنده ای که راوی یه قصه مهم و رنگارنگه
هر کدوم از پرای اون، قشنگه و یه رنگه
توی دلش یدونه، راز بزرگی داره / یه قفسه که فصل ها رو، تو اون نگه می داره
صفحه دوم

دختر قصه ما از راز بزرگ پرنده زیبا خبر داشت و می دونست که اون، نگهبان فصل هاست.
لیلی می دونست که همیشه فصل های سال، برای خوابی طولانی مهمون قفس پرنده میشن.
هر کدوم که بیدار میشه، پرنده رو صدا می زنه تا به کمکش بیاد و اون رو از قفس بیرون بیاره.
پرنده با شادی می خوند:
بهار زیبا خوابید، شده فصل تابستون
تابستون هم باید بره، آخه اونم مسافره
حالا دیگه توی قفس، پاییز خانوم منتظره
تو خرجینش پر از رنگ / رنگای گرم و قشنگ
وقتشه که با ذوقش / با سلیقه، با شوقش
رنگ بپاشه رو برگا / نارنجیا و زردا
پاییز خانوم توی قفس نشسته بود
با خوشحالی منتظر اومدن پرنده بود.
صفحه سوم

پرنده از راه رسید و قفل قفس رو باز کرد. تابستون و برد تو قفس، پاییز و آغاز کرد.
پاییز خانوم تا که از خواب بیدار شد، شال به کمر، جارو به دست، مشغول کار و بار شد.
اومد میون باغو، هوا رو جابجا کرد / باد سرد شیطونو، راهی کوچه ها کرد
برگا رو دونه دونه، از شاخه ها جدا کرد / یه دسته از اون ها رو، توی هوا رها کرد
لیلی خانم خوشحال و شاد و سردماغ / قدم میزد، خنده میکرد میون باغ
میگفت پاییز ِ پاییز ، برگا میریزن یه ریز
شاباشهای طلایی، برگ زرد و حنایی
لیلی عاشق پاییز بود. اون هر روز برگای زرد ریخته شده پای درختا رو جمع می کرد و با اونا گل
درست می کرد و گاهی وقتا آروم اروم روی اون ها راه می رفت و از صدای خش خش برگا لذت میبرد.
صفحه چهارم

روزها پشت سر هم گذشتن و پاییز خانوم هم یواش یواش خودشو برای رفتن آماده می کرد.
پاییز خانوم کنار لیلی نشست، آخرین برگا رو ریخت تو کیسه و کیسه رو بست.
گفت دیگه من باید برم به سرزمینم، سال دیگه تو رو همین جا میبینم.
فردا میاد برفی خانوم با کوله باری از برف/ اون که داره توی دلش هزار هزار حرف
لباسی داره که پر از نگین و خیلی زیباس / سفیده و قشنگه، درخشان مثل الماس
لیلی با خودش فکر کرد و به پاییز خانوم گفت:
توی زمستون همه جا، یخ زده هست و سرده
کاشکی زمستون بمونه، همون جا بر نگرده
برفی خانوم خوابیده بود و بی صدا، پشت ابرای سفید، روی اسب زیبایی نشسته بود
برفی خانوم بود مهربون / خوشگل و شیرین زبون
اون همیشه، نُه ماه از سال می خوابید / دُشَکِش از پر ناز، لحافش ابر سفید
وقتی که بیدار می شد / هاا می کرد و هوو می کرد
هاا میکرد پرنده هه پیدا می شد / هوو میکرد، برف می اومد، سرما می شد
پرنده هه قفل قفس رو باز می کرد/ زمستون رو آغاز می کرد
صفحه پنجم

پاییز خانوم وقتی دید دختر قصه ی ما ، زمستونو دوست نداره، توی دلش غصه داره،
اومد کنارش نشست، از برف و سرما گفت براش، از شادی زمستون، از شب یلدا گفت براش:
می گفت با اینکه پاییز، همه جاش رنگارنگه / اما زمستون بیاد، سفیدیاش قشنگه
میگفت که برفی خانوم، میاره کلی بازی/ تو میتونی با برفا، آدم برفی بسازی
میگفت که برفی بیاد، اون شب زیبا هم میاد
همون شبی که میگن، بلندتر از هر شبه / تو دنیای بچه ها، از همه زیباتره
بابا حامد میاره، انار سرخ و شیرین / رو سفره تون میچینه، خوراکی های رنگین
مامان پریسا برات قصه و شعر میخونه / یه عالمه خاطره، اون شب بجا میمونه
لیلی خیلی خوشحال بود که شب یلدا و برفی خانوم به زودی میاد و شروع کرد به شعر خوندن :
آخ که شبای یلدا، چه شور و حالی داره / هر کسی زود نخوابه، یه شب عالی داره
میوه های رنگ وارنگ / همه جور، از همه رنگ
پسته و آجیل شور / همه چیز، از همه جور
انارها رو دون می کنیم / هندونه رو وا می کنیم
صفحه ششم

بالاخره شب یلدا به سر رسید. پاییز خانوم هم بار سفرش رو بسته و منتظر برفی خانوم نشسته
برگا رو جارو کرده، حسابی شده خسته
برفی خانوم از اون دورا سوار بر کالسکه ای زیبا از راه رسید،
تو دستای برفی خانوم یه چتر رنگارنگه / قرمز و سبز و زرد و با رنگای قشنگه
لیلی با دیدنش از خوشحالی خندید و گفت:
هوا دوباره سرد شد، باز رسیده زمستون / عروس میشن دوباره، گلهای توی گلدون
برفی خانوم به لیلی گفت:
سرما شده، مریض نشی، شال و کلاه سرت کن، لباس گرم تنت کن
پاییز خانوم کمک کن، انار دارم براتون، انار دونه دونه، دون کن ببین چجوره؟!
صفحه هفتم

لیلی به برفی خانوم گفت:
خوشحالم که با تو آشنا شدم، با برف و سوز و سرما همسفر تو شدم
بیا با هم بسازیم آدم برفی زیبا، خاطره ای بمونه برای هر دوی ما
برفی خانوم و لیلی دست به کار شدن و با هم یک آدم برفی زیبا درست کردن
لیلی با خوشحالی شروع کرد به شعر خوندن:
لیلی خانم میسازه، آدم برفی با دستاش
یه هویج و دو دکمه میشن دماغ و چشماش
با دستای کوچیکم هزارتا چیز میسازم،
نگا کنین ببینید چه دوست خوبی دارم
برفی خانوم تو دستش، یه ساک زیبا داره
می خواد برای لیلی یه هدیه بیاره
برای تو آوردم، شکوفه های رنگی
منتظر بهار باش، یه فصل رنگی رنگی
حتماً این کتاب قصه اختصاصی زیبا رو برای فرزند دلبندتون بخونید و اگه دوست داشتید نسخه چاپی اون رو از اینجا سفارش بدین
