داستان اختصاصی بهترین گنج دنیا
کتاب «کودک شما بهترین گنج دنیا» یه کتاب کاملاً اختصاصی با اسم، عکس و قهرمانی خودشه. داستانی جذاب دربارهی ارزشمندی خودش. با خوندن این کتاب یاد میگیره که هیچ گنجی توی دنیا با خودش قابل مقایسه نیست.
در طول کتاب، شخصیت اصلی (فرزند شما) سفری رو به دنبال کشف یک راز مهم که یک گنج هست شروع میکنه و در آخر متوجه میشه که اون گنج مهم، خودشه.
امیرمحمد بهترین گنج دنیا
محتوای کامل کتاب اختصاصی کودک شما بهترین گنج دنیا، با تمام صفحات را می توانید در زیر ملاحظه کنید.

تقدیمی
امیرمحمد جان
شادی همیشگی قلب من،
حس بودنت قشنگترین حس دنیاست
و به خاطر آن، همیشه خدا را شکر می کنم
برایت دلی آرام و آینده ای درخشان آرزو دارم
لحظه هایت همه زیبا باشند
عمه پریسا

صفحه ۱ و ۲

یکی بود یکی نبود، یه روز از روزهای سرسبز بهار، پسر مهربانی به اسم امیرمحمد نشسته بود زیر درختای چنار.
اون روز عمه پریسا که خیلی امیرمحمد رو دوست داشت براش یه کتاب هدیه گرفته بود.
چون می دونست که اون کتاب، یه قصه قشنگ داره. قصه ای که تو رویاست، بهترین توی دنیاست.
عمه پریسا گفت: این هدیۀ من به تو، مثل یه گنجِ زیباست، اما فقط کتاب نیست، مثل سفر به رؤیاست
امیرمحمد با خوشحالی کتاب رو از دستای عمه پریسا گرفت و نگاش کرد. بله بچه ها اسم کتاب بود بهترین گنج دنیا.
با خودش فکر کرد: یعنی بهترین گنج دنیا چی می تونه باشه؟
امیرمحمد اومد تو اتاق، کتاب رو زود بازش کرد، عکس پرنده ای دید، به آرومی نازش کرد
پرندۀ تو کتاب، تنش طلایی رنگ بود، بالهای آبی رنگش، واقعنی قشنگ بود
جلو چشمای امیرمحمد، خودش رو داد پیچ و تاب / زنده شد و به سرعت، بیرون اومد از کتاب
یهو پراشو باز کرد، یه جستی زد پرنده / نشست لب پنجره، سلامی کرد با خنده
صفحه ۳ و ۴

پرنده قصه ما، از پنجره بیرون رفت و توی حیاط، روی شاخه درختی نشست،
امیرمحمد که هنوز نمی دونست خوابه یا بیدار! دنبالش دوید و نفس زنان گفت:
حرف میزنی واقعا؟ بهم بگو چه جوری؟ اومدی اینجا فوری؟ پرنده، بال های زیباش رو به هم زد و با صدای دل نشینی گفت:
«میدونی من کی هستم؟ قاصد آرزوها، آرزوی شما رو، می برم پیش خدا
برای هر آرزو، میگم الهی آمین! / واسه همینه میگن، به من مرغ آمین
امیرمحمد که حرف های مرغ آمین رو شنید، یه آرزو توی دلش درخشید و گفت:
من آرزو دارم بهترین گنج دنیا مال من باشه. تو میدونی بهترین گنج دنیا کجاست؟
مرغ آمین جواب داد: شنیدم که بهترین گنج دنیا، یه جاییه توی سرزمین رویا
میخوای برسی به گنج؟ میدم بهت زود جواب! واسۀ این آرزو باید بریم تو کتاب.
کافیه که قدم تو راه بذاری، تا ببینی کلی نشونه داری، شاید یکی از گنج ما بدونه، کمک کنه از اون بده نشونه
امیرمحمد به دنبال گنج، کوچیک شد تو کتاب رفت، همراه مرغ آمین، خوشحال و با شتاب رفت.
صفحه ۵ و ۶

اونا پرواز کنان در یک چشم به هم زدن به سرزمین رویا رسیدن.
کنار یک برکه ی آب، نزدیک درخت زیبایی که پر از میوه های رنگی بود پایین اومدن،
هر طرف رو نگاه می کردن پر از گل های رنگارنگ و پروانه های قشنگ بود.
پرنده گفت که اینجا، قشنگی هاش یه دنیاست، اینجا که ما اومدیم، دنیای آرزوهاست.
یکدفعه یک صدایی، گفت «شماها کی هستین، اینجا چرا اومدین؟به دنبال چی هستین»
امیرمحمد گفت: سلام درخت زیبا، ما دنبال یه گنجیم، بهترین گنج دنیا.
درخت فکری کرد و گفت: این ماجرا یه رازه، این گنج چیه یا کجاست، یه قصۀ درازه!
برین به سمت برکه، وقتی رسیدین اونجا، جواب میده به شما، لاکپشت خوب و دانا
لاکی طلایی رنگ داره، یه خونه قشنگ داره
همیشه کارستون می کنه، کارها رو آسون می کنه
صفحه ۷ و ۸

رفتن به سمت برکه، حسابی شاد و خوشحال، پرنده آروم نشست، کنار آب زلال
امیرمحمد گفت: سلام لاکپشت دانا، لطفا کمک کن به ما
لاکپشت انگار خبر داشت، از تموم ماجرا، گفت: دنبال یه گنجین، نقشه ندارین اما
عمه پریسا یه روزی، اومد به شهر رویا، یه نقشۀ گنج آورد، تا بدمش به شما
نقشۀ گنج شما، الان تو لاک منه، اما باید بدونین، کاهو خوراک منه
امیرمحمد با خوشحالی گفت: نقشۀ گنج رو داره، اما باید یک نفر، کاهو براش بیاره
مرغ آمین برای لاکپشت یه عالمه کاهو آورد و امیرمحمد تونست از توی لاکش، نقشه گنج رو برداره.
روی نقشه هیچ راهی کشیده نشده بود، فقط روش نوشته بود: من رو تا کن.
امیرمحمد هم اون رو تا کرد. همین که نقشه تا شد، چشمهای نقشه وا شد.
نقشه شروع به حرف زدن کرد: برای گنج زیبا، برین به پیش طاووس، اون سوی دشت رؤیا
طاووسی که زیبا و هفت رنگه، تو سرزمین رویا، تو یک باغ قشنگه
برید خدا یارتون، منم هوادارتون
صفحه ۹ و ۱۰

نقشه میگفت: «برین چپ، حالا باید برین راست، راه زیادی داریم، آخه اون ور دنیاست»
ساکت شدن یه باره، تا رسیدن به اونجا، طاووس به این زیبایی، ندیدن تا به حالا
امیرمحمد گفت: وای خدا جون چقدر پر! وای خداجون چقدر رنگ؟ پرهاتو کی رنگ زده؟ طاووس ناز و قشنگ!
طاووس قصه ی ما، هی به خودش ناز کرد، لب به سخن باز کرد:
به دنبال چی هستین؟ چی شده تا به اینجا، بار سفر رو بستین؟
امیرمحمد گفت: «ما دنبال یه گنجیم، بهترین گنج دنیا، تو میدونی اون کجاست، طاووس دشت رویا؟
طاووس گفتش که آره، من دارم یک نشونی، فکر میکنم که دنبال همونی
دیدم عمه پریسا رو، که جعبه قشنگی رو، برد و لب دریا گذاشت،
میگفت: تو این جعبه من یه گنجه، گنجی که هم زیبا و هم قشنگه
پری دریایی اومد، گنجو با عمه پریسا بردن، راز مهم اون رو، یه جای امن سپردن
صفحه ۱۱ و ۱۲

با کمک نقشه، امیرمحمد و مرغ آمین به دنبال گنج به سمت دریا رفتن، ناگهان یه پری دریایی از آب بیرون اومد
که صورتی مهربون و آروم داشت. توی آب شنا میکرد و زیباییاش همه جا رو روشن کرده بود.
پرسید شما کی هستید؟ به دنبال چی هستید؟
گفتن سلام ای پری، ما دنبال یه رازیم، چند روزِ در پروازیم
پری دریایی گفت: سلام به روی ماهت، ای پسر مهربون / سلام به تو پرنده، پرندۀ خوش زبون
عمه پریسا یه روزی، اومد به شهر رؤیا / سپرد به اهل اینجا، جعبه ای ناب و زیبا
میگفت که داره جعبه، نشونی از یه پسر/ از گنج توی جعبه، هیچی ندارم بهتر
این گنج آسمونی، بهترین گنج دنیاست / این پسر و گنج اون، بهترین توی دنیاست
کلید گنج رو دادم، به دست اسب بالدار / برین به سمت چشمه، اون طرفِ علفزار
اگه میخواین که اسبه رو ببینین، کنار چشمه منتظر بشینین
کنار چشمه ی زلال یه سنگه، یه سنگی که درخشان و قشنگه
تنگ غروب که میره نور خورشید، وقتی که سنگ، مثل طلا درخشید
اون اسب زیبا میاد از راه دور، تا بنوشه از آب چشمه ی نور
صفحه ۱۳ و ۱۴

امیرمحمد میرفت با پری، به سمت مقصدی دور / از کنار بیشه زار، به سمت چشمۀ نور
پری میگفت که خدا، کارهاش روی حسابه / هر سؤالی که داری، به دنبالش جوابه
باید بری به سمتِ، آرزوهای زیبا / حرفاتو مرغ آمین، میرسونه به خدا
میریم به سمت اون گنج، خسته نشی از تلاش
میرسی به چیزی که، زحمت کشیدی براش
یواش یواش شب شد و آسمونم سیاه شد/ تا رسیدن به چشمه، وقت طلوع ماه شد
امیرمحمد میگفت با خودش، چه جای زیبائیه! میدونم این گنج خوب، قشنگ و رؤیاییه
یکدفعه از آسمون، اومد یه اسب بالدار / سفید و ناز و زیبا، تنها بود و بی سوار
اسب زیبا زد به امیرمحمد لبخند / خاکِ کنارِ سنگِ چشمه رو کند
از توی خاک در آورد، یک کلید طلایی / جعبه رو داد به امیرمحمد، اون پریِ دریایی
صفحه ۱۵ و ۱۶

امیرمحمد دلش پر از شوق شده بود، شوقی برای دیدن بهترین گنج دنیا.
مرغ آمین بالهاشو تکون میداد و مدام زیر لب میگفت: «آمین، آمین، ….»
همه منتظر بودن که امیرمحمد در جعبه رو باز کنه
امیرمحمد که باز کرد توی جعبه رو دید، به صورتش یه نور زیبا تابید …
داخل جعبه چیه؟ یک آینه … کنار آینه دید یه دست نوشته، که عمه پریسا با خط خودش نوشته:
ساکت و آروم بشین، خودت رو رو به راه کن، برای دیدن گنج به آینه نگاه کن»
گنج بزرگ قلب من همینجاست، پسری که توی آیینه پیداست.
پسری که خوش قلب و مهربونه، یه پسر نمونه که قدرشو عمه پریسا می دونه
حرف گوش کن و منظم و زرنگه، با بودنش دنیا خیلی قشنگه
خودش رو تو آینه دید، خنده اومد رو لبهاش / اسب و پری و بقیه، هورا کشیدن براش
صفحه ۱۷ و ۱۸

فهمید خودش یه گنجه، امیرمحمد حسابی خندید / دلش حسابی شاد شد، وقتی که اینو فهمید
بعد از اون همه راه، اون خستگی و اون رنج / یک تاج دید که اسمش، بود «تاج بهترین گنج»
تمام اهل جنگل، جمع شدن دور و برش
عمه پریسا اومد، تاج رو گذاشت رو سرش
دنیای شهر رؤیا، پر شد از هیایو / هورا کشیدن همه، لاکپشت و اسب و آهو
یکی یکی اومدن، پرنده و حیوونا / تبریک میگفتن همه، با شادی و سرصدا
طاووس هفت رنگ اومد، لاک پشت میگفت مرحبا / پری براش شعر میخوند، میپریدن آهوها
امیرمحمد جان قصه من
حالا که این قصه رو شنیدی، راز عمه پریسا رو فهمیدی
باید که قدر خودتو بدونی، گنج هستی و مثل یه گنج بمونی
تا که همیشه توی دل ها باشی، قشنگ ترین گنج تو دنیا باشی
حتماً این کتاب قصه اختصاصی زیبا رو برای فرزند دلبندتون بخونید و اگه دوست داشتید نسخه اختصاصی و چاپی اون رو از اینجا سفارش بدین
